اولین سخن . . .
سلام نی نی قشنگم !!
امروز شنبه 91/11/14 و تو وارد هفته ی هشتم زندگی ات شدی عزیزم ![]()
از صبح یه حس عجیب دارم؛ هم خوشحالم و هم ناراحت . خوشحال از داشتن فرشته ای مثل تو و اینکه خدا من رو لایق تجربه ی مادری کرده و ناراحت از اینکه یکدفعه شرایط من و بابایی تغییر کرده و خیلی سخت شده و من نمیتونم اونطور که میخوام باشم.
نی نی جونم بابایی خیلی خوشحاله اما اونم به اندازه ی من(حتی حس میکنم بیشتر از من!!) نگرانه؛ نگران من و تو .
باباییت بیشتر از قبل به من توجه میکنه و اینم بخاطر وجود توه عزیزم. بابا بهنام همیشه بهترینه ![]()
این روزا تو شرکت خیلی کار ریخته سرم آخه آقای بازدار هم رفته و من دست تنهام.
هیچ کس جز خانم هدایتی و آقای عامری نمیدونن من دارم مامان میشم. البته آقای بازدار هم فهمید ولی دیگه نیست, جاش خیلی خالیه. خدا رو شکر حداقل اونا هستن و حواسشون به من هست و نمیذارن من خیلی خسته بشم.


اولین سخن . . .
